ماجراهای فندق
به نقل از مامانی: این روزا بلایی شدی برا خودت. شبا همه رو دست میندازی چطور؟!!!می گم براتون... شب ها وقتی برقهای خونه خاموش می شه هرچی گوسفند میشمرین تموم نمیشه
چشاتون تو تاریکی برق می زنه
یه سکوت کوچولو و سپس صدای گریه و جیغ و ویغ نی نی جون. همه نگران که... خدا مرگم چی شد!!!!! برق و که روشن می کنن لبخند ملیحی بر چهره دخمل کوچولو نقش می بنده
. اگه دوباره برق خاموش بشه بازم همون بساطه. البته جونم براتون بگه که ماجرا اینجا تموم نمی شه. تازه بعد از لبخند یه اوامر دیگه ای هم دارین جوجو. چیییییی؟ بععععععله........ یه نگاه به مامانی و یه نگاه به بابایی و یه لبخند جوجویی
که چی حالا؟!!!!!!که باید باهاتون بازی کنن
تا شما انرژی تونو که روزا با خروپف کردن و مثل شلمان خوابیدن البته در کنار مامان رویا ذخیره کردین مصرف بفرمایید تاوقتی که از خستگی دیگه نا نداشته باشین و تلپی بیفتین
و پس از بیچاره کردن مامانی و بابایی بیچاره که موهاشون از خستگی سیخ شده تشریف ببرین لالا حالا ساعت چنده !!!!ساعت 3 صبح. الان هم که ساعت 11 قبل از ظهره شما و مامان رویا مثل شلمان دارین خروپف
... که تا صبح بیدار تشریف داشتین.


ماجراهای فندق
